قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
771
درة التاج ( فارسى )
اما آنك او جوهرست به جهت آنك اگر عرض باشذ محلّ او مجرّد باشد ، و الّا عرض جسمانى باشذ و آن باطل است ، و آن مجرّد آن جوهرست « 1 » كى كلام ما در آن است . و اما آنك او عقلى است يا منتهى شود بعقلى - به جهت آنك اگر نفس باشذ و معقولات درو بقوّت بوذه باشذ و بفعل آمذه مفتقر شود بمكمّلى و مفيدى « 2 » ديگر ، و به جهت دفع تسلسل و دور كى محالاند لابدّ باشذ از انتهاء بجيزى كى معقولات در آن بقوّت نباشذ - بلك در آن بفعل باشذ . و آن واجب الوجود نيست ، - جه زود باشذ كى روشن گردانيم ترا امتناع آنك او محلّ هيآت باشذ ، بس آن : يا عقل باشد مطلقا ، يا منتهى شود بآنج او جنين باشذ . و بأين « 3 » كى گفتيم مطلقا آن مىخواهيم - كى عقل باشذ بجميع اعتبارات ، نه آنك عقل باشد باعتبارى - و نفس باعتبارى ديگر . و اين جوهر مجرّدست كى نفوس « [ را ] » كمالات مىدهذ و نسبت او [ با ] نفوس بشرىّ جون نسبت شمس است با ابصار ، بلك اتمّ ، و او جون خزانهايست معقولات را ، جون اقبال كنيم برو « 4 » قبول كنيم ازو ، [ « و » ] جون مشتغل شويم ازو بجانب حسّ صورت عقلىّ از ما محو شود . و اتّصالى « 5 » كى واقع مىشود ميان نفوس ما و ميان او : آنست كى رسم مىكند در نفوس ما صورى « 6 » عقلىّ كى متخصّص شده باشند بسبب « 7 » استعداداتى خاصّ كى مخصّص آن احكامى خاصّ باشذ - از ادراكات جزئىّ سابق - كى معدّ باشند مر ادراك كلّيّات « [ را ] » يا ادراكات « 8 » كلّىّ مناسب كى متأدّى باشند « 9 » بمدرك كلّىّ و اگر نه آن مخصّصات بوذى ادراك نفس بعضى صور را دون سائرها تخصيص من غير مخصّص باشذ ، و آن باطل است
--> ( 1 ) - نيست - اصل . ( 2 ) - معيدى - اصل - م . ( 3 ) - با اين - اصل . ( 4 ) - و برو - ط . ( 5 ) - و اتصال - ط . ( 6 ) - صورتى - اصل . ( 7 ) - باشد بحسب - م - باشد بسبب - ط . ( 8 ) - ادراك - اصل . ( 9 ) - باشذ - اصل .